داستانک ها
داستانک ها
باز صبح شد و باید به سر کار بروم. کار تکراری و یکنواختی دارم و تا وقتی هوا روشن است، مشغول هستم. اما کار گروهی به این کار تکراری، لذتی خاص می بخشد. به این وضع عادت کرده ام، چه دوست داشته باشم و چه بیزار باشم. انگار برای همین آفریده شده ام. اگر بخواهم بیش تر از کارم بگویم، می توانم به این نکته اشاره کنم که اگر چه کاری تقریباً بی خطر است، اما گاهی پیش می آید که برای بعضی از همکاران اتفاقات ناخوشایندی هم می افتد. خودم تا حالا پیکر بی جان چند نفر را برگردانده ام. احتمالاً سرنوشت من هم همین باید باشد تا اینکه به مرگ طبیعی بمیرم. در این زندگی به غیر از کار و سختی هایش چیزی ندیده ام. به هر حال، باید برای این کلونی تلاش کرد، چون زندگی همه به هم وابسته است. ناراحتی ای برای اینکه کارگری ساده آفریده شده ام ندارم، البته اگر از مقربان ملکه بودم، چندان بدم نمی آمد ...!
89/3/15
نوشتن نظر (10 نظر ها)
|
||
|







