فرم ورود به سایت
مرا در گوگلپلاس دنبال کنید
| نوشته ها - روز نوشت |
امروز وقتی که نزدیک 3 از خواب بیدار شدم، باورم نشد. بعد یادم اومد که دیشب چهار ساعت با دوستی پیاده روی کردم. هوا خنک بود. پاییز شده انگار. سه شبه این طوری شده، بعد از یه روز گرم. کمی مریض شدم. عطسه های مشقی می زدم. اما امروز وقتی بیدار شدم احساس مریض بودن کردم.
اما چند هفته ای هست که مریض ام. صبح و شب به هم گره خوردند انگار. روی یه دایره. با سرعت می چرخن. دلم به هیچ کاری نمیره. کارهای زیادی رو باید انجام می دادم. اما انگار مریض ام. الان باورم نمیشه نزدیک پنج بعد از ظهره. عجیبه. بیشتر جالبه. انگار بُعد چهارم انحنا پیدا کرده و خودش رو قطع کرده. نه، شاید مریض شدم. چقدر کار دارم که انجام نمیدم. می دونم چه کارایی هست. می دونم. اما بازم نمی خوام این کار رو کنم. شاید دست خودم نیست. شاید واقعا مریض ام...







تمام ما ادم ها خشن وبه طرز مضحكي مهربان هستيم.
شايد داستايوفسكي راست ميگه.اما نوشته خودموني خوبي بود ياد نوشته هاي احمد محمود افتاديم،يك كسالت
كشدار كه گاهي براي ادم ناشناس به نظر ميرسه.
راستي با يه دلتنگي از دنا اپيم .بسر