روز نوشت
روز نوشت
پاییز سردی بود. سردتر از همیشه و زیباییاش زیر برف پنهان بود. پاییز جای خود، زمستان جای خود و بقیه هم جای خود، اگر باشند زیبایی خاص خود را دارند. اما حالا پادشاه فصلها دیگر مثل سابق باشکوه نیست. شاید دلیلش چیزهایی باشد که دانشمندان میگویند. آی دانشمندان که هر روز چیزی نو میگویید، یک نفر اینجا دارد میسپارد جان. او بدون پاییز است...
میخواهم آنقدر بنویسم تا دستم درد کند. خودآزادی ندارم. شاید هم داشته باشم. حالا بماند که همینطوری دستم استندبای است برای درد کردن. امان از موس و دست آویزان. گفتم موس یاد سالگرد اختراع آن افتادم که زمان زیادی از آن نمیگذرد. جدیدا هم گویا چیزی اختراع شده که با ذهن بشود همین کارها را انجام داد. این طور دیگر دستم درد نمیکند. مثل روز اول امّا کمی خستهتر...
Hello World!
برگی از خاطرات ۲۳ تیر ۹۰
بعضی وقتا و دربارهی بعضی چیزا، بهتره اطلاعی نداشت. میتونه خیلی دردناک یا ناراحتکننده باشه. مثال روشنش روابط بین آدماست. بهطور خاصتر روابط عاطفی بین افراد. حرفا و چیزایی که ردوبدل میشه. خیلیا کارایی میکنن که تک باشن. یا حرفایی میشنوند، فکر میکنن خیلی اختصاصیست و این حرفا و کارا همون یکبار بهدنیا اومدن. امّا... امّا مسئله اینجاست که بهطور قابل ملاحظهای تکراریان. شاید به دلیل این باشه که همه آدمیم. امّا خوبیش میتونه این باشه که خبر نداشته باشیم. خبر نداشته باشیم که اینها بارها و بارها تکرار شده و خواهند شد. زمانی که متوجه میشیم، دیگه خاص بودن و اختصاصی بودن، معنیش رو از دست میده، حتّی شیرینی یا غافلگیر کننده بودنشون. این خوب نیست. دردناکه. بیخبری هم میتونه شیرین باشه... |
||||
|







