مطالب پر بیننده
امروز وقتی که نزدیک 3 از خواب بیدار شدم، باورم نشد. بعد یادم اومد که دیشب چهار ساعت با دوستی پیاده روی کردم. هوا خنک بود. پاییز شده انگار. سه شبه این طوری شده، بعد از یه روز گرم. کمی مریض شدم. عطسه های مشقی می زدم. اما امروز وقتی بیدار شدم احساس مریض بودن کردم.
اما چند هفته ای هست که مریض ام. صبح و شب به هم گره خوردند انگار. روی یه دایره. با سرعت می چرخن. دلم به هیچ کاری نمیره. کارهای زیادی رو باید انجام می دادم. اما انگار مریض ام. الان باورم نمیشه نزدیک پنج بعد از ظهره. عجیبه. بیشتر جالبه. انگار بُعد چهارم انحنا پیدا کرده و خودش رو قطع کرده. نه، شاید مریض شدم. چقدر کار دارم که انجام نمیدم. می دونم چه کارایی هست. می دونم. اما بازم نمی خوام این کار رو کنم. شاید دست خودم نیست. شاید واقعا مریض ام...
سلام
مدتی بود که سایت رو به روز نکرده بودم اما با شنیدن خبر بد درگذشت استاد محمد نوری، با خودم گفتم که چیزی در این مورد بنویسم. مدتی بود که ایشون به علت بیماری در بیمارستان بستری بود و خبرهایی بدی گفته می شد.
اما بالاخره...
امشب که تلویزیون توی اخبار درباره این هنرمند صحبت شد و همچنین درباره بحث بیمه هنرمندان، یه لحظه فکر کردم که نکنه ایشون فوت کردند. اما خبری نبود. دقایقی پیش که لینک هایی رو چک می کردم، با این خبر روبرو شدم و جا خوردم.
فعلا حوصله ای برای ادامه ندارم اما بعدا به طور مفصل تری می نویسم. دوست داشتم در موقع حیات این هنرمند چیزی بنویستم تا... چون واقعا از آهنگ های ایشون لذت می بردم. اما حیف...
لینک خبر در خبرگزاری مهر: محمد نوری به دیار باقی شتافت
از سردی روح و سرّ درون
هیچ معلوم نیست
تکه های رنگین آینه به روی زمین
از ضربت مشتی محکم
هیچ معلوم نیست
شاید آن، غربت سال ها بی کسی ست
و شاید این، فرار از این سال هاست
سایه به دیوار افتاده و خود به دور دست ها رفته
نگاه خاموش بدون پیام
حس تازگیِ مُردن پس از سال هاست
ریشه در جوی و آفات در تن
به روی بستر بی برگ خوابیده
غروب روشنیِ درون رسیده
و این آغازِ پایان هاست ...
89/4/14
توضیح رو اول میدم!
این مطلب دوستی ست به اسم محمد که از دبیرستان میشناسمش و اتفاقاً متولد پاییز هم هست و به طنز هم علاقه دارد!
(نظرم رو حضوری بهش گفتم و اینجا با اجازه ی خودش انتشار میدم)
او متولد پاییز است
از پس پنجره بیرون را می نگرد، پاییز را
بیرون صدایی بود، شاید صدای خش خش برگ ها زیر پای او
نه این او، آن او!
آن او وسیع است و ناپیدا
آن اویی که با نسیمی آمد و با طوفانی رفت، آنجا
آنجا روشن است، روشن؛ همچون دو چشم سیاه یک عاشق
آنجا دور است و ماورایی، لکن
می سوزاند آنجا را، قطره اشک های این او
عمر رفته ز روی باز نگردد هرگز
غنچه خسته ز کوی باز نگردد هرگز
فرصت پشیمانی دیگر نیست
آب رفته ز جوی باز نگردد هرگز
89/4/8
حتّی اگر خواهش کنی...
نمی خواهم...
خواهش می کنم
بگذار
بی رحم باشم ...
بامداد 89/4/6
از گذشته ی تو،
خوشحال...
از امروزت،
بیزار...
نبودنت
برایم
کافی ست ...
بامداد 89/4/6
وقتی رفتی
حتّی دیگر نمی خواهم
که برگردی...
اگر برگردی
من به قبل از تو
برگشته ام ...
بامداد 89/4/6
آرام، آرام، آرام
قدم های محکم
سست می شود
به ردپای گذشته
پشت می شود
آرام، آرام، آرام
صورتک های سرخ
زرد می شود
جوانمرد دیروز
نامرد می شود
آرام، آرام، آرام
نگاه پاک عاشقی
هرز می شود
وحشیگری انسان ها
بی مرز می شود
آرام، آرام، آرام
سکوت درد مردمان
عادت می شود
هضم کلمات زور
راحت می شود
آرام، آرام، آرام
جشن تولد کودکان
عزا می شود
گوشت و استخوان دوستان
غذا می شود
آرام، آرام، آرام
طعم شیرین زندگی
گس می شود
درخت هزار ساله
خس می شود
آرام، آرام، آرام
قلم ها و جوهرها
خشک می شود
بوی مردار دیگران
مشک می شود
آرام، آرام، آرام
زبان صحبت دوستی
مار می شود
حرف ها و پندهای دیروز
تار می شود ...
89/3/10
گاهی این طوری هم میشه!
تابستان شد و من، سرشکسته
از بی مهری دوست، دلم گرفته
مانده ام بین هزار راهی
راه پس و پیش هم، نمانده
89/4/5
به روز پدر هم رسیدیم و روزهای عید و جشن و شادی. این روز در بیش تر کشور ها وجود داره امّا با تاریخ های متفاوت. همین موضوع برای روز مادر هم صادقه و نشون میده این دو روز برای همه ملّت ها با نژادهای مختلف اهمیتی خاص داره.
البته در روز مادر هیجان و حالت خاصی وجود داره که در روز پدر این قدر ها نیست. این قشر همیشه مظلوم بوده اند و همه می دونند! مثلاً توی ایران که اول روز مادر هست و بعد روز پدر که البته با این حرف که خانم ها همیشه مقدم اند جور در میاد. نمونه دیگه در هدیه دادن هاست که مادران و زن ها رو بیش تر باید تحویل گرفت و اگه براشون خرج نکنی ... خدا اون روز رو نیاره!
عکس زیر هم که نقشه جغرافیایی هدایای روز مادر و روز پدر هست، گویای این واقعیت هاست!
بالاخره تابستون اومد و گرما بیشتر از سال های قبل. تقریباً امتحانات همه تموم شده و فقط مونده اعلام نمرات درخشان از طرف اساتید محترم.
چهارشنبه گذشته روزی بود که قرار بود عکس ها و فیلم هایی گرفته بشه برای یادگاری و جشن فارغ التحصیلی. بعد از گرفتن مجوزهای لازم این کار تقریباً انجام شد. عکس های خیلی هنری(!) هم گرفته شد که احتمالاً به زودی توی سایت میذارم.
عصر هم قرار فوتبال بود. خیلی از دوستان رو ممکن بود به این زودی ها دیگه نتوان دید. خیلی ها اومدند. امّا قبل از بازی سرمو به باد دادم! برای گرم کردن و کار با توپ پنالتی زدیم. وقتی که دروازه بان بودم یه شوت هوایی زده شد و حواسم نبود کمی قد بلندی دارم و اینکه روی خط دروازه و زیر تیر دروازه وایسادم. خلاصه کار دستم داد و پریدن همانا و سر به باد رفتن همانا. اوّل درد گرفت! بعد فکر کردم زیاد طوری نشده امّا دیدم خون هم میاد! از آخر فوتبال جانانه ای هم بازی کردیم و دو ساعتی طول کشید و وقتی دیگه توپ دیده نمی شد بازی هم تموم شد. نصف 6-5 قطره خونی که توی بدنم بود رو از دست دادم! کمی هم سرم ورم کرده بود. شب خوب بود، با کمی خوددرمانی و پانسمان. دیروز صبح چندان جالب نبود. سردرد و ...
امروز خدا رو شکر بهتر شدم و انگار حواسم مثل سابق هست و ضربه مغزی هم نشدم گویا!
چند مطلب آخر رو دوباره می فرستم چون به علت نامعلومی متاسفانه مطالب و فایل های آخری، از هاست پاک شده!
چیدن کلمات زیبا کنار یکدیگر
به اسم شعر و فرو بردن به حلق مردم
و ندانستن فرق شعر و جمله
و مفهومی پوچ و کلام و احساسی خفه
و نامیدن حرف ها به شعر و نامیدن خود به شاعر
و افول سنت کهن و نو
و خاطره ی تار شاعران دیروز
و دفاتر سیاه و قلم های شکسته
فشار به مغز برای تراوش احساسی شاعرانه
هزاران کلمه و نداشتن یک شعر ساده
زیبا نیست این سراشیبی تند
و ادعای بزرگ افراد کوچک و خرد
گوش فلک کر شده و کسی را باکی نیست
و خیالی نیست در این همهمه ی هزاران شاعر
نه حرف خود و نه حرف مردم
هیچ حرفی نیست ...
تکرار انبوه کلمات
این است
اشعار امروز این زمانه ...
89/3/5
(مطلب شاید کلی باشه اما منظور کلی نیست! منظور همان عنوان است!)





